تبليغاتX
آرامگاه عشق
من در حصار عشق تو لیلی زمانه شدم ...
 

 

دوست داشتم وقتی عاشق می شدم تو چشات نگاه می کردم و بهت می گفتم دوست دارم

 

اما می دونی شک کردم که نکنه تو رو ازم بگیرن

 

وقتی داشتی غصه می خوردی بهت نگفتم همیشه باهاتم

 

ترسیدم بگی بخاطر اینکه دلم برات می سوزه اینو میگم

 

وقتی شاد و خندون بودی بهت نخندیدم

 

چون ترسیدم جز تو کس دیگه ای خندمو ببینه

 

وقتی مشکلات رو دوشت سنگینی می کرد و بهم می گفتی داری تو مشکلات خفه می شی

 

بهت نگفتم من بیشتر از تو مشکل دارم

 

 چون ترسیدم ناراحت شی و مشکلات منم رو دوشت سنگینی کنه

 

می خوام بابت تمام کارای خوب و بدم منو ببخشی

 

حالا می خوام داد بزنم که نمی ذارم کسی تو رو ازم بگیره

 

بدون تا پای جون باهاتم و تا آخرش هستم

 

 

 

دوستت دارم گل خوشگلم

 

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 9:7 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت 6:54 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

براي تو مي نويسم تو که معناي بارون رو ميفهمي

 

تو که هيچ وقت با آسمون قهر نمي کني ...


براي تو که براي ديدنم روزها رو توي تقويم خيالت خط ميزني .......


براي تو مي نويسم فقط براي تو نازنينم !!!


من براي ديدن تو و رسيدن به تو از همه پروانه ها بي پرواتر هستم

 

پس پذيراي حضورم تو  يه روز سرد زمستوني باش

 

اون لحظه ايي که از اشتياق ديدنت گرمترين لحظه هاست

 

 bekhand!!

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت 6:47 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 
میخواهم نامه ای برای تو بنویسم

میخواهم نامه ای بنویسم بگویم که دیگر دلم طاقت دوری ندارد

 من میدانم که تو چه قدر از من دوری

در قلب من و تو جایی جز عشق نیست. عشقی که در کنار تو فقط و فقط جاودانه است.

میخواهم نامه ای بنویسم که شاید این راه دور را برای من و تو نزدیک کند

بنویسم که شاید راه من و تو  دور باشد ولی وقتی قلبها به یکدیگر نزدیک باشد

 دیگر آن دوری به نزدیکی و شاید با هم و در کنار یکدیگر بودن را بدهد.

می نویسم تا  بدانی

                       تا ابد دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 7:21 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

دلم خیلی برات تنگ شده 

نمی دونم چرا وقتی یادت می افتم یا اسمت میاد اشکهای منم همین طوری میاد  

میدونی چیه .......  

دارم با تو حرف میزنم تویی که تمام زندگی منی  

تویی که اگه نباشی منم نیستم 

تویی که تمام نفسهای من به نفسهات پیوند خورده 

سرت رو بگیر بالا و خوب به من نگاه کن  

مخاطب من تویی خود خودت 

تویی که وجودت بهم آرامش میده  

تویی که از وقتی اومدی شدی تموم زندگیم   

بی تو من میمیرم

 

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 7:18 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

مامان جونم روزت مبارک

خیلی  دوست دارم مامانم

امیدوارم تا ۱۰۰۰۰  سال دیگه هم  سایت  رو سر منو  و  بابا و ابجی خانوم  باشه

بوووووووس  بووووووووس  مامانی

بای

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 12:58 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 
        

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 9:5 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 
 
زیبایی عشق به سکوت است نه به فریاد
 
زیبایی عشق به تحمل است نه به خرد شدن و فروختن
 
توی زندون قلبت اینقدر شلوغی می کنم و زندانی ها رو اذیت می کنم
 
 تا مجبور بشی منو بندازی توی انفرادی قلبت

 

امیدوارم منو  به حبس ابد  تو انفرادی قلبت محکوم کنی

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 9:4 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

ما واقعاً تا چيزى رو از دست نديم قدرش رو نميدونيم

ولى در عين حال تا وقتى كه چيزى رو دو باره به دست نياريم نميدونيم چى رو از دست داديم

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 4:42 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 8:35 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 

وقتی بعضی ها

بعضی حرفها را بهم می زنن

باورم میشه که تنهای تنهام

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 8:24 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 8:1 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

                           ساعت مدتهاست که از نیمه شب زندگی گذشته است

ارقامی که سالهای عمر را نشان میدهند

در تجربه سراشیبی سفر  باز گشتند

میگویند تو از اولش هم  خیال امدن نداشتی

اما من به ساعت زمان چشم میدوزم

تو قدری دیر کردی همین

اما تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان تو وارد نست

بی وفایی به تو نمی اید

در چهره تو یک خبر است

ان هم به من رسیدن

فقط قدری دیر کرده ای

بعضی ها که دلشان پنهانی برای من سوخته است

وانمود میکنند که  من نیازی به دلسوزی هیچ کس ندارم

و خودشان هم این وظیفه سنگین را  با احتیا ط هر چه تمام تر انجام میدهند

بعضی ها سر زنش میکنند و زیر لب اتهام که نه افتخار دیوانگی ام را کنار اسمت می چینند

و بعضی ها با تمسخر قند توی دل بی رحمشان اب میشود

ساعت از نیمه شب زندگی گذشته است

خیلی وقت است که گذشته است

همه فانوسها راخاموش کرده اند

و میگویند تو مرا گذاشته ای و رفته ای

اما من یقین دارم که تو بر می گردی

فقط  قدری دیر کردی

 

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 7:57 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 
خسته ام از نوشتن،از عشق ...
 
از نوشتن از اين همه دروغ...

خسته ام از اين کلمات کودکانه

از اين دلخوشی های بچه گانه

خسته ام از اين مستی و سردرگمی...

خسته از جستجو کردن

فراموش کردن هستی ام ...وجودم...

خسته از بازی های بچه گانه

از بازی با اين همبازی های بچه تر از خودم...

خسته از دويدن...

برای رسيدن...

برای رسيدن به هيچ!

خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...

از اعتياد چشمانم به اشک

خسته از باور دروغی بنام عشق...

خسته از اين قمار ...

از قمار دل..

.قماری که آخرش چه برنده

باشی و چه بازنده...بازنده ای بيش نخواهی بود...

قماری که در پايانش بجای مشتی اسکناس

چکشی ردو بدل ميشود که برنده با آن بر دل بازنده ميکوبد...

چکشی که فقط خرد ميکند... و دست به دست منتقل ميشود

بازنده های قمار امروز شايد چکش به دستان قمار فردا باشند

خسته از جارو کردن خرده شيشه های دل...

خسته از بريده شدن

دستم به دست اين خرده شيشه های مقدس...

خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم های کهنه

خسته از شنيدن صدا در دل...

که هر از گاه غريبه ای بر آن ميکوبد...

خسته از نوشتن نام اين رهگذران بر ديوار دلم با تيشهء عشق

خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان ازاين سامان...

خسته از کاروانسرا شدن دل و به زير سوال رفتن عشق...

 

     خسته ام ... خسته ... خسته

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 7:45 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم


شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند


دلم مي خواهد فر ياد بزنم

ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند

 فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام


دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم


كاش مي شد پرواز كنم


پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت...................


كاش مي شد


در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم


نفرين به بودن وقتي با درد همراه است


بغض كهنهاي گلويم را ميفشارد


به گوشهاي پناه ميبرم


كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 7:33 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 8:54 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 8:52 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟

 روزي كه قلبهايي كه در كنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .

دلهايي كه محرم هم بودن محرم دل كس ديگري بشن

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 8:50 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 12:51 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

این روزها که می گذرد تنها تر می شوم انگار....

منتظر می شوم...دل دل می کنم...دلتنگ می شوم و بی قرار....

می گردم...می گردم در پی گمشده ای که با من هست ونیست....

این روزها عاشق می شوم بی دلیل....بی دلیل....

این روزها چه هوایی دارم!!!

این روزها که روزهای تنهایی ست...تنهایی!!..تنهایی!!

 

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 12:33 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 

 

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

 و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است

 تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,

دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .

خدایا همه را کنار گذاشته ام

اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

صبرم بسیار است

 اما پوج وبی هدف میدوم .

 خسته شده ام

               خسته

                       خسته...

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 8:19 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 
ميفهمم...

نمي فهمی...

نمي فهمی كه مي فهمم...

ميرم تو كوچه علي چپ قايم ميشم...

از ته كوچه تماشات ميكنم...

 نمي دوني چه لذتي داره تماشاي تو،

وقتي از تصور نفهم بودن من

گنجشك وار شادي و پايكوبي ميكني!

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 7:38 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

 

 

در اوج دلتنگی و دل شکستگی در نهایت بی کسی و بغض

 

زمانیکه همه فراموشت کرده اند و محبت و دوستی راازتو دریغ می کنند

آن زمان که دستی نمی بیبی تا به یاریت بشتابد و شانه های خسته و غمگینت را پناهی باشد

بدان که همیشه گوش شنوایی منتظر شنیدن غصه های توست.

آرام غصه هایت را بگو!

بغض های کهنه و نشکسته ات را در حضورم بشکن

و از جاری شدن اشک های بی بهانه ات شرم نکن

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 2:30 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی | 

نمي دانم چه نسبتي با اشك داري

 كه تا نامت بر زبانم جاري مي شود 

 تا يادت در قلبم شكل مي گيرد

 اشك از خانه ي چشمانم سرك مي كشد

تا نگاهت را به ذهن مي آورم قلبم تپيدن را آغاز مي كند

در گوشه ي تنهاييم  خاطراتم را مرور مي كنم

خاطرات تلخ و شيرين را

 بودن و نبودنت را

لحظه هاي تنهايي را

لحظه هاي انتظار را

و اكنون مي فهمم  كه عشق چه ها مي كند

 و تو مي داني كه اين خاطرات اشك من است كه از گونه هايم جاري مي شود
+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 2:26 بعد از ظهر از سخنان گرانبهای دختر بارونی |